۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه

داشتم عکس یه سری ازبچه های دانشگاه رو میدیدم بعد از 7-8 سال که ندیده بودمشون؛ یکی شکم درآورده بود، یکی کچل شده ، یکی ریشاش سفید شده ، بیشتری ها عینکی شدن، چاق شدن ،تک و توک لاغر شدن. یکی قدش بلند شده و خوشتیپ تر شده، اون یکی پیشونیش یه خرده کبود و ورم کرده شده، چشمای اون یکی حریص تر شده، ...
با خودم فکر می کنم مهرو دوستی قدیمی توی دلم مثل یک پیله نرم نرم شده ، شکل و شمایل و چهارچوباش رو از دست داده. انقدر مزه دوری گرفته که همش شده اشتیاق، شاید دیگه دوستی نشه اسمش رو گذاشت.
وقتی که نزدیکتر می شم می بینم هیچی دیگه اون شکلی که من فکر می کردم و خیالشو می کردم نیست ؛ ترسم می گیره از این همه خیال و آرزو که روی دوشم و توی ذهنم تلنبار شده و همه شو نگه داشتم واسه یه روزی که برآورده شون کنم. می ترسم همه شون همینجوری یکی یکی بخورند بدیوار و بشکنند.

۱۳۸۹ خرداد ۷, جمعه

جوراب

دو سال پیش من چهار جفت جوراب سفید ازمامانم گرفتم که پاشنه خاکستری دارند و روی اونها درست جای انگشتها، کلمه champion ( قهرمان ) به خاکسنری نوشته شده.
اینها جورابهای رستگاری من بودند و هستند. چون بالاخره بازاء پنج روز کاری ( با فرض اینکه لباسهای سفید هفته ای یکبار شسته بشه و عملیات خشک شدن اونها هم سروقت صورت بگیره )، احتمال یافتن یک جفت ازبین هشت  لنگه بسیار بالاست.
این قهرمانهای من در کنار دو سه جفت جوراب چهارخونه و خط دار سفید- صورتی و سفید-آبی ، زمان تصمیم گیری و جستجوی جوراب رو برای من به حداقل رسوندند و هر روز صبح با مهربونی و صفا پاهای من رو در آغوش گرفتند و تا آخر روز که به بوی گند کشیده شدند،همراه وهمدم کفشهای من بودند.
متاسفانه دو ماهه که یکی پس از دیگری، کف شون از شدت سائیده شدن سوراخ می شه و من هم مجبور می شم لنگه به لنگه ازشون خداحافظی کنم و به آشغالی بسپارمشون.
زندگی من بدون شما تا یک مدتی سخت خواهد بود، اینو بصورت ملموسی صبح به صبح بیشتر حس می کنم.

۱۳۸۹ فروردین ۲۰, جمعه

شیشه های خالی دوستی

بعضی رابطه ها، از همون ابتدا تاریخ انقضاء دارند و اینکه آدم آگاهانه و با علم به این حقیقت وارد اون رابطه بشه ، خیلی عقل و آینده نگری  می خواد که البته من ندارم . حالا هر چقدر که زمان کش بیاد وحتی خودم هم تلاش کنم که درگیر یک رابطه کج دار و مریز بمونم  اما چون این رابطه از ابتدا درخارج از کادر وجودی من شکل گرفته ، ناخودآگاه توانایی به سرانجام رسوندش رو نخواهم داشت.
بعضی از تجربه های دوستی من دردو سال گذشته، مشمول همین سرنوشت شده وباید بگم که پشیمان هم نیستم. بالاخره آدم باید بیشترین تلاشش رو بکنه برای اینکه شرایط جدیدش رو بسازه ؛ برای همین دوستی های جدیدی شکل می گرفتند که محال بود در گذشته به این سرعت و با این کیفیت تشکیل بشه و تنها دلیل من بر پافشاری وتحمل، ایزوله نشدن بود. ترس از تنهایی یک وقت هایی  آدم رو مجبور می کنه با کسانی هم صحبت بشه وحرف بزنه و محبت رد و بدل کنه که درک و فهم شون از پارامترهای زندگی بسیار با یکدیگر متفاوته.
خوب معلومه که با این اوصاف انقدرمی فهمم که باید این رابطه ها رو تمومش کرد اما نمی دونم چرا این تموم کردن ها منو ناراحتم می کنه و آزارم می ده . اصلن هیچگونه مهر و محبتی باقی نمونده ها ، فقط نفسِ شمردنِ این قوطی های خالی که توی کشو جمع شون کردم و هر روز به عنوان نمره های منفی خودم یکبار دیگه می شمرمشون، آزارم می ده.

۱۳۸۸ بهمن ۲۲, پنجشنبه

فیل در تاریک خانه

از علائم افسردگی پیشرفته ، سیالیت ذهن است؛ هیچ گوشه ای نمی ایستد و ترمز نمی کند. دائم و بی وقفه می چرخد و می چرخد.
تمرکز ندارد...

۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم

عکس هایی که مهر خورده اند و جای سوزنای منگنه روشون باقی مونده، مهیج ترین چیزها هستند برای اینکه آدم جمعشون کنه . صاحب عکس معمولن بهش علاقه ای نداره چون عکسش قیچی خورده و سوراخ شده و دیگه از رنگ و رو افتاده، اما برای من میتونه اولِ کلی حرف و حدیث و فکر و خیال باشه. می شینم برای خودم کلی قصه می سازم که
اینو ببین چه موهاش رو کاکل کرده گذاشته بیرون ، هه هه حتما کلی سرِ گرفتن عکسش توی این اداره و اون یکی اذیتش کردن .
وای اینجا رو ببین، این عکس مال قبل ازعمل کردن دماغشه ، عکاسی ش رو هم یادمه تو خیابون ستارخان ، کنار اسباب بازی فروشی.
نرگس چرا عینکش رو این جور کج گذاشته ، شاید دعوا کرده بوده دیروزش با خواهرش طبق معمول و یک مشت به عینکش، هدیهء این دعوا بوده.
اه اه چه کت و شلوار شق و رقی، چه ریش زیادی هم گذاشته این آقا جواد؛ حتما برای کارگزینی اداره دولتی ای ...
ای وای این یارو عکاسه چه پدر پریسا رو درآورده، انگار که خسته اش کرده، انقده صاف و صوفش کرده و امر و نهی کرده بهش.
این عکست رو بگذارم روی چشمهام ، بو کنم ؛ شاید بعد از این همه سال هنوز بوی خوب دستات رو توی خودش نگه داشته باشه.
حسین رو ببین ، چه خندیده به روی آقای عکاس ، مات و مبهوت دوربینش شده بوده شاید. داره فکر می کنه موهای آقای عکاس چرا کوتاه بلنده...

لطفا عکسای سوراخ سوراخ و پاره پوره تان را دور نیاندازید. یک گوشه ای ، توی یک قوطی کبریتی ، چیزی ، برای دفعه بعدی ای که همدیگه رو دیدیم نگه دارید

۱۳۸۸ مهر ۳, جمعه

در ستایش مهربانی های بی دریغی که چند سالی ست ازشان محروم شده ام

زنگ اولی از پائین رو میزنم ، منتظر می شم ، صداش رو که ازاون پشت می شنوم خیالم راحت می شه. چهار تا پله رو که برم بالا پشت درشونم. خم می شم ، بند کفشام رو باز می کنم ، درو باز می کنه ، می پرم تو، کفشمو میارم تو کنار در میذارم، سلام می کنم، لباس سفید و گل گلی بلندش رو پوشیده طبق معمول. بوسش می کنم ، کیفم رو از دوشم میندازم پائین و می رم که لباسامو دربیارم.
توی این هیس و بیس بهم می گه که چه خوب که راه گم کردی و اومدی بهم سر بزنی و الان برات غذا داغ می کنم و چی می خوری ومنم بهش می گم که برام نیمروی قاطی درست کنه وتوشم کره بزنه تو رو خدا و می دوم می رم سر کشوی یخچال ویه میوه ای چیزی پیدا می کنم و شسته نشسته می خورمش و اونم دوباره اصرار که فلان چیزو بردار تازه است ؛ من می فهمم که فهمیده که دوباره من با همه شون قهرم و بهش پناه آوردم.
جلوی تلویزیون که دراز می کشم بالاخره آروم آروم بهش می گم که می شه شب پیشتون بمونم و اونم می گه بمون و دیگه سوال نمی پرسه ازم و من غرق می شم توی این آرامش و مهربونی که با آفتاب غروب پهن شده توی دونه دونه اتاقا و آجرای این خونه. انگار که به دیوارا هم پناه داده از سرما وترس.
می شه دوباره بچشم اون روزهایی رو که تو رو داشتم ؟ می شه اون صورت گرم و نرمت رو دوباره دم در خونه تون منتظر بالا اومدن از پله ها ببینم. میشه ؟ مامان بزرگ نازننینم.


۱۳۸۸ تیر ۱۸, پنجشنبه

برای آزادی سمیه


سردی به تنم نشسته و دور نمی‌شه؛ می‌خوام از سمیه بنویسم، همپالکی دوران جوانی من

تصاویر زیادی ازت تو ذهنم دارم ، خیلی‌

روزهای امتحان و کتابخانه مرکزی، قرائت خانه و اتاق انجمن اسلامی، سلف دانشکده فنی و اردوی مشهد، حتا مسجد پیامبر و سعی صفا و مروه

عروسی ت، خونه تون...

تو همون دختر فعال ، پر انرژی و مصری بودی و هستی‌ که به دنبال اصلاح امور و ریشه یابی مشکلات تا ته خط میره و سرش همواره پر شر و شور بوده؛ سرنوشت و اقبال تو از جمع می گذره و در جامعه شکوفا می شه

آزاده بودی و هستی‌ سمیه جان؛ من صبوری و اعتقاد تو رو میشناسم و مطمئنم که بازجوی تو در این ۲۵ روز ، هر روز خوارتر و خوارتر شده پیش خودش.احتمالا دونه دونه نوشته‌هات و پستهای وبلاگت رو گذشته ‌اند جلوت و پردهٔ کریه نکیر و منکر رو برات اجرا میکنند.

این بغض تلخی‌ که گاه گاهی‌ به اشک منتهی‌ می‌شودو گاهی‌ در دندان‌ها گره خورده و تبدیل به خشم و نفرت میشود، تقدیم به همهٔ مستنطقین بزدل و سایر لعنتی‌هایی که حق آزادی را با خون و حبس جواب میدهند