۱۳۸۷ مهر ۲۵, پنجشنبه

آنکه رخسار تو را رنگ گل و نـسرین داد ، صـبر و آرام تواند به مـن مـسـکین داد

از من خوشحال تر تو این دنیا کی دیده؟ خودم

دو سه روزه با خیالتون حرف زدم ،براتون میل های یکطرفه زدم ،با نگاهتون زنده شدم و سیر تا پیاز قصه هامو براتون هزار بار گفتم و این دلم خالی شده از هر چی غصه و بی کسی ه .

خلاصه که این زندگی سراسر فانه (fun) ، فقط باید قدرت تخیل و تصویر سازی آدم به آدم کمک کنه تا بتونه با دوستای حقیقیش، مجازی زندگی کنه .

۱۳۸۷ مهر ۱۸, پنجشنبه

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق، که در این دامگه حادثه چون افتادم

امروز صبح که میومدم دانشگاه، سرراهم، توی سربالایی، همینطوری که هن و هن می کردم و می کشیدم خودمو، توی یکی از این باریکه های اشعه آفتاب که می شه همه چیزو دید- حتی ذرات ریزگرد و غبار و رطوبت رو- یک کرم کوچولوی ماکسیمم یک سانتی بود که با یه تار باریک و بلند از یک افرای 12 -13 متری آویزون بود و تاب می خورد و بالا می رفت.( آخیش جمله هه تموم شد) مدلش شبیه کرمای ابریشم بوداما نمی نمی دونم چرا عوض اینکه ابریشما رو دور خودش پیله کنه، ول داده بود تو هوا و ازش بالا و پائین می رفت !! شایدم یه کرم معمولی بدبخت بود که تو تار عنکبوت گیر کرده بود و نشسته بود با عنکبوته صحبت کرده بود قرار گذاشته بود که ازش تار قرض بگیره تا زمین بره و برگرده، چون درخته خیلی بلند بود و احتمالن تو زندگیه کوچولوی کرمیش تا حالا زمینو ندیده بود و می خواسته آرزو به دل از دنیا نره. عنکبوته هم نشسته بود اون بالا و همینجوری به عشق شامش تار تولید می کرد و بالا و پائین رفتنِ کرمه رو تماشا می کرد.

کاش انقده خر نبود و پاش که بزمین رسیده بود در می رفت.