۱۳۸۸ تیر ۱۸, پنجشنبه

برای آزادی سمیه


سردی به تنم نشسته و دور نمی‌شه؛ می‌خوام از سمیه بنویسم، همپالکی دوران جوانی من

تصاویر زیادی ازت تو ذهنم دارم ، خیلی‌

روزهای امتحان و کتابخانه مرکزی، قرائت خانه و اتاق انجمن اسلامی، سلف دانشکده فنی و اردوی مشهد، حتا مسجد پیامبر و سعی صفا و مروه

عروسی ت، خونه تون...

تو همون دختر فعال ، پر انرژی و مصری بودی و هستی‌ که به دنبال اصلاح امور و ریشه یابی مشکلات تا ته خط میره و سرش همواره پر شر و شور بوده؛ سرنوشت و اقبال تو از جمع می گذره و در جامعه شکوفا می شه

آزاده بودی و هستی‌ سمیه جان؛ من صبوری و اعتقاد تو رو میشناسم و مطمئنم که بازجوی تو در این ۲۵ روز ، هر روز خوارتر و خوارتر شده پیش خودش.احتمالا دونه دونه نوشته‌هات و پستهای وبلاگت رو گذشته ‌اند جلوت و پردهٔ کریه نکیر و منکر رو برات اجرا میکنند.

این بغض تلخی‌ که گاه گاهی‌ به اشک منتهی‌ می‌شودو گاهی‌ در دندان‌ها گره خورده و تبدیل به خشم و نفرت میشود، تقدیم به همهٔ مستنطقین بزدل و سایر لعنتی‌هایی که حق آزادی را با خون و حبس جواب میدهند


هیچ نظری موجود نیست: