۱۳۸۸ مهر ۳, جمعه

در ستایش مهربانی های بی دریغی که چند سالی ست ازشان محروم شده ام

زنگ اولی از پائین رو میزنم ، منتظر می شم ، صداش رو که ازاون پشت می شنوم خیالم راحت می شه. چهار تا پله رو که برم بالا پشت درشونم. خم می شم ، بند کفشام رو باز می کنم ، درو باز می کنه ، می پرم تو، کفشمو میارم تو کنار در میذارم، سلام می کنم، لباس سفید و گل گلی بلندش رو پوشیده طبق معمول. بوسش می کنم ، کیفم رو از دوشم میندازم پائین و می رم که لباسامو دربیارم.
توی این هیس و بیس بهم می گه که چه خوب که راه گم کردی و اومدی بهم سر بزنی و الان برات غذا داغ می کنم و چی می خوری ومنم بهش می گم که برام نیمروی قاطی درست کنه وتوشم کره بزنه تو رو خدا و می دوم می رم سر کشوی یخچال ویه میوه ای چیزی پیدا می کنم و شسته نشسته می خورمش و اونم دوباره اصرار که فلان چیزو بردار تازه است ؛ من می فهمم که فهمیده که دوباره من با همه شون قهرم و بهش پناه آوردم.
جلوی تلویزیون که دراز می کشم بالاخره آروم آروم بهش می گم که می شه شب پیشتون بمونم و اونم می گه بمون و دیگه سوال نمی پرسه ازم و من غرق می شم توی این آرامش و مهربونی که با آفتاب غروب پهن شده توی دونه دونه اتاقا و آجرای این خونه. انگار که به دیوارا هم پناه داده از سرما وترس.
می شه دوباره بچشم اون روزهایی رو که تو رو داشتم ؟ می شه اون صورت گرم و نرمت رو دوباره دم در خونه تون منتظر بالا اومدن از پله ها ببینم. میشه ؟ مامان بزرگ نازننینم.


۱۳۸۸ تیر ۱۸, پنجشنبه

برای آزادی سمیه


سردی به تنم نشسته و دور نمی‌شه؛ می‌خوام از سمیه بنویسم، همپالکی دوران جوانی من

تصاویر زیادی ازت تو ذهنم دارم ، خیلی‌

روزهای امتحان و کتابخانه مرکزی، قرائت خانه و اتاق انجمن اسلامی، سلف دانشکده فنی و اردوی مشهد، حتا مسجد پیامبر و سعی صفا و مروه

عروسی ت، خونه تون...

تو همون دختر فعال ، پر انرژی و مصری بودی و هستی‌ که به دنبال اصلاح امور و ریشه یابی مشکلات تا ته خط میره و سرش همواره پر شر و شور بوده؛ سرنوشت و اقبال تو از جمع می گذره و در جامعه شکوفا می شه

آزاده بودی و هستی‌ سمیه جان؛ من صبوری و اعتقاد تو رو میشناسم و مطمئنم که بازجوی تو در این ۲۵ روز ، هر روز خوارتر و خوارتر شده پیش خودش.احتمالا دونه دونه نوشته‌هات و پستهای وبلاگت رو گذشته ‌اند جلوت و پردهٔ کریه نکیر و منکر رو برات اجرا میکنند.

این بغض تلخی‌ که گاه گاهی‌ به اشک منتهی‌ می‌شودو گاهی‌ در دندان‌ها گره خورده و تبدیل به خشم و نفرت میشود، تقدیم به همهٔ مستنطقین بزدل و سایر لعنتی‌هایی که حق آزادی را با خون و حبس جواب میدهند


۱۳۸۸ تیر ۱۷, چهارشنبه

من دارم بخش مهمی از تاریخ سرزمینم رو از دست می دم. این خیلی زجرآوره

۱۳۸۸ تیر ۱۵, دوشنبه

دستاش رو روی گلوم فشار می ده


عید مردماس دیب گله داره؛ دنیا مال ماس دیب گله داره؛ سفیدی پادشاس دیب گله داره؛ سیاهی روسیاس دیب گله داره



۱۳۸۷ اسفند ۲۲, پنجشنبه

یه آهنگ قدیمی:

همه شاپرکا
همه کبوترا
زندگی رو نو میکنن دوباره
با بی زبونیشون میگن بهاره
اما من هنوز زمستونه برام
زندگی بی سر و سامونه برام
خنده از لبهای من گریزونه
اما گریه کردن آسونه برام
اما گریه کردن آسونه برام
تلخی خاطره ها اشکامو جاری میکنن
وقتیکه شکوفه ها رقص بهاری میکنن

۱۳۸۷ بهمن ۳۰, چهارشنبه

خوش به حالت کبوتر هر جا بخوای پر می کشی

یه روزایی هست از خواب که بلند می شی ،پروانه هاتم نرم و آروم خودشونو تکون می دن و بیدار می شن. با همدیگه می پرین از پنجره بیرون و تنها نگرانی تون، جا موندن از همدیگه است و دیگه هیچ . صدای خنده تون آسمونو پر می کنه.

یه روزایی هم هست ، همه تون ( تو و پروانه هات) با هول مرگ ، خودتونو از خواب جدا می کنین و از ترس ، فقط دنبال دری، پنجره ای می گردین، که فرار کنین. همهء روز پشت سرتو نگاه می کنی.

۱۳۸۷ بهمن ۲۳, چهارشنبه

پاریس



آخه قربونت بشم کاوه ( به جون خودت اگه بشناسمت) ، کلک از کجا فهمیدی می خوایم بریم پاریس ؟

واسم تبلیغ میفرستی ناقلا .

در ضمن شماها بدونین یه روزدر میون خواب تک تک تونو می بینم

۱۳۸۷ بهمن ۲, چهارشنبه

خیلی عصبانیم، از دست خودم ؛