زنگ اولی از پائین رو میزنم ، منتظر می شم ، صداش رو که ازاون پشت می شنوم خیالم راحت می شه. چهار تا پله رو که برم بالا پشت درشونم. خم می شم ، بند کفشام رو باز می کنم ، درو باز می کنه ، می پرم تو، کفشمو میارم تو کنار در میذارم، سلام می کنم، لباس سفید و گل گلی بلندش رو پوشیده طبق معمول. بوسش می کنم ، کیفم رو از دوشم میندازم پائین و می رم که لباسامو دربیارم.
توی این هیس و بیس بهم می گه که چه خوب که راه گم کردی و اومدی بهم سر بزنی و الان برات غذا داغ می کنم و چی می خوری ومنم بهش می گم که برام نیمروی قاطی درست کنه وتوشم کره بزنه تو رو خدا و می دوم می رم سر کشوی یخچال ویه میوه ای چیزی پیدا می کنم و شسته نشسته می خورمش و اونم دوباره اصرار که فلان چیزو بردار تازه است ؛ من می فهمم که فهمیده که دوباره من با همه شون قهرم و بهش پناه آوردم.
جلوی تلویزیون که دراز می کشم بالاخره آروم آروم بهش می گم که می شه شب پیشتون بمونم و اونم می گه بمون و دیگه سوال نمی پرسه ازم و من غرق می شم توی این آرامش و مهربونی که با آفتاب غروب پهن شده توی دونه دونه اتاقا و آجرای این خونه. انگار که به دیوارا هم پناه داده از سرما وترس.
می شه دوباره بچشم اون روزهایی رو که تو رو داشتم ؟ می شه اون صورت گرم و نرمت رو دوباره دم در خونه تون منتظر بالا اومدن از پله ها ببینم. میشه ؟ مامان بزرگ نازننینم.
توی این هیس و بیس بهم می گه که چه خوب که راه گم کردی و اومدی بهم سر بزنی و الان برات غذا داغ می کنم و چی می خوری ومنم بهش می گم که برام نیمروی قاطی درست کنه وتوشم کره بزنه تو رو خدا و می دوم می رم سر کشوی یخچال ویه میوه ای چیزی پیدا می کنم و شسته نشسته می خورمش و اونم دوباره اصرار که فلان چیزو بردار تازه است ؛ من می فهمم که فهمیده که دوباره من با همه شون قهرم و بهش پناه آوردم.
جلوی تلویزیون که دراز می کشم بالاخره آروم آروم بهش می گم که می شه شب پیشتون بمونم و اونم می گه بمون و دیگه سوال نمی پرسه ازم و من غرق می شم توی این آرامش و مهربونی که با آفتاب غروب پهن شده توی دونه دونه اتاقا و آجرای این خونه. انگار که به دیوارا هم پناه داده از سرما وترس.
می شه دوباره بچشم اون روزهایی رو که تو رو داشتم ؟ می شه اون صورت گرم و نرمت رو دوباره دم در خونه تون منتظر بالا اومدن از پله ها ببینم. میشه ؟ مامان بزرگ نازننینم.
