داشتم عکس یه سری ازبچه های دانشگاه رو میدیدم بعد از 7-8 سال که ندیده بودمشون؛ یکی شکم درآورده بود، یکی کچل شده ، یکی ریشاش سفید شده ، بیشتری ها عینکی شدن، چاق شدن ،تک و توک لاغر شدن. یکی قدش بلند شده و خوشتیپ تر شده، اون یکی پیشونیش یه خرده کبود و ورم کرده شده، چشمای اون یکی حریص تر شده، ...
با خودم فکر می کنم مهرو دوستی قدیمی توی دلم مثل یک پیله نرم نرم شده ، شکل و شمایل و چهارچوباش رو از دست داده. انقدر مزه دوری گرفته که همش شده اشتیاق، شاید دیگه دوستی نشه اسمش رو گذاشت.
وقتی که نزدیکتر می شم می بینم هیچی دیگه اون شکلی که من فکر می کردم و خیالشو می کردم نیست ؛ ترسم می گیره از این همه خیال و آرزو که روی دوشم و توی ذهنم تلنبار شده و همه شو نگه داشتم واسه یه روزی که برآورده شون کنم. می ترسم همه شون همینجوری یکی یکی بخورند بدیوار و بشکنند.
با خودم فکر می کنم مهرو دوستی قدیمی توی دلم مثل یک پیله نرم نرم شده ، شکل و شمایل و چهارچوباش رو از دست داده. انقدر مزه دوری گرفته که همش شده اشتیاق، شاید دیگه دوستی نشه اسمش رو گذاشت.
وقتی که نزدیکتر می شم می بینم هیچی دیگه اون شکلی که من فکر می کردم و خیالشو می کردم نیست ؛ ترسم می گیره از این همه خیال و آرزو که روی دوشم و توی ذهنم تلنبار شده و همه شو نگه داشتم واسه یه روزی که برآورده شون کنم. می ترسم همه شون همینجوری یکی یکی بخورند بدیوار و بشکنند.