۱۳۸۷ مهر ۳, چهارشنبه

من درد تو را ز دست آسان ندهم

پریروز یک موی سفید توی موهام پیدا کردیم و فوری اونو چیدم.
این موی سفید خیلی هم چیز بدی نیست ها. یه جورایی دل آدمو محکم می کنه، انگار یه فاز جدیدیه تو زندگیت؛ از اون روز تا حالا فکر می کنم باید برم آبرنگمو دوباره در بیارم و شروع کنم به نقاشی. تازه می خوام زودتر درسمو تموم کنم و پول سیو کنم که وقتی می رم ایران ، اول از همه گل فروشی رو راه باندازم.
مهسا هم حتمن از شنبه دیگه می ره کلاس باله و این کار رو هم نکرده باقی نمی ذارم.
خلاصه قصه من شده آرزو برای رسیدن به آرزوهام و امید به امیدهام.

۱۳۸۷ شهریور ۲۰, چهارشنبه

من نمی گم بهترین تصمیم زندگیم رو گرفتم؛ اما مطمئنم از اون معدود خوباش بوده.

منی که هر ثانیه یاد بقالی سر کوچه مون میافتم جگرم آتیش می گیره، منی که حتی ولگردهای شهرم برام آشناتر از این آدما بودن و هستن ، منی که تمام زندگیم تو گرو نشکستن دلا بوده و تنها امیدم، دلبستگیهام ، بنظرم تصمیم درستی گرفتم که کوچ کردم .


الانم مثل روز برام روشنه که دیگه هیچ جای این دنیا خونه من نمی شه، هیچ آفتابیش گرمم نمی کنه و هیچ گوشه ایش ، تو بغلم نمی گیره.

( البته یک استثنا وجود داره ، اونم واسه من مذهبی ِخراب احساسات ، مکه است . فکر می کنم حتی اگه یه روز کافر بی خدا هم بشم ، مکه برام مثل مامانم می مونه )


الانا می فهمم زندگیِ بعد از اینِ من ، مثل کولی ها می شه. می فهمم که با تئوری دم رو غنیمت بدون و تو لحظه زندگی کن ، از این به بعد رو زندگی خواهم کرد ، اما شماها که دوستامین بدونین که این شرایط، ایده آل من نبود. بدونید که منم دوست داشتم از بالا که کُلشو می بینم قشنگ باشه ، از بالا که بهش نگاه می کنم همه چیز آروم و رویایی باشه، اما نشد. تا یه جاهائیش رو خوب اومدم ها، اما اونی که باید می شد، نشد.

تقصیر هیچ کس هم نیست ، نه مامان بابام، نه زمونه، نه محمد، فقط تقصیر خودمه؛ قوی نبودم هیچ وقت.


حالا هم بد نیست، تلاشم و می کنم برای مهسا، برای آینده اون، برای صفحه های آبی زندگی اون ، برای روزهای درخشان اون.

امیدوارم هیچ وقت ناامید نشم :)