۱۳۸۷ مرداد ۸, سه‌شنبه

من می خوام برگردم خونه مون. کاش یکشنبه زودتر بیاد...

۱۳۸۷ تیر ۲۱, جمعه

در راستای ...

راستی چیزای قشنگی هم هست؛
یه بغل محمد ، یه بوس مهسا ، جیغ خوشحالی یکی که تو خیابون ذوق کرده و گذری می بینمش ، باد که می خوره به صورتم و موهامو می بره و خودمم باهاش می رم ، وقتی مهسا پازلشو درست میکنه و منتظر آفرین صدآفرینم می شینه ، وقتی بهم می گه مامانی دوسِت دارم ، نگاه کردن به محمد وقتی دوستیم ونشستیم یه گوشه ای و حرف می زنیم و از دنیامون می گیم ، گرمای توی ماشین وقتی از سرما فرار می کنی و می پری توش و یجورایی می ری تو خلسه، سالاد درست کردن و خوردن...


Still I believe in God

اون وقتا که رمان می خوندم و با عاشق شدن آدمای تو قصه هام ، عاشق می شدم و ...، اون فصلهایی که قضیه خیلی پیچیده می شد و حساس، می رفتم آخر کتابو می خوندم ، ببینم تکلیف عشقم چی می شه . می رسم بهش یا نه ؟
اگه آخر کتاب یک نشانی ای، چیزی از مرتب بودن اوضاع می دیدم، دوباره بر می گشتم از اونجائیکه نخونده بودم قصه رو دنبال می کردم و با آرامش تمومش می کردم.
اما اگه اوضاع ته کتاب بهم ریخته بود و یه جوری همه چیز درهم و برهم ، هم رمان بیچاره، ذبح شده بود و هم من لذت نبرده بودم، چونکه بدون اینکه با نویسنده همراه بشم و مسیرقصه رو طی کنم و پستی بلندی های اونرو بچشم ، همه چیز رو فدای این حس مزخرف " آخرش چی می شه " کرده بودم و دیگه رغبت خوندنش رو نداشتم.

اما کاش همه چیز فقط به رمان و قصه منتهی می شد. مشکل اینجاست که این فکر احمقانه من جدیدن در مورد زندگی واقعیم هم هی خودشو نشون می ده و دلشوره های عجیبی میندازه تو دلم . هی اینورو اونور از خودم می پرسم ، آخه آخرش چی می شه ، کجا زندگی می کنی ، خوشبخت شدی یا نه؟ صبح ها که از خواب پا می شی می خندی یا نه؟ نوه هات دورت رو گرفتن یا نه؟ اصلن هفته ای چند بار بچه ات رو می بینی ؟ یا شایدم سال به سال همو نمی بینین ؟ چند تا آدمو دوست داری ؟ چند تا دوسِت دارن؟ چند سال یه بار مجبور شدی اسباب کشی کنی از اینور دنیا به اونور دنیا ؟یا شایدم تو ایران خوشبخت شدی ؟ خونتون حوض داره با درختای توت و شاتوت و بعد از ظهرای گرم ؟ نقاشیت بهتر شده یا هنوزم نمی تونی اونچیزی رو که حس می کنی بکشی؟ دلت آروم شده یا هنوزم توش تیکه تیکه است؟
خیلی دوست دارم که مثل همیشه صبح ها رو با امید تا آخر شب طی کنم و ثانیه ثانیه اش رو مزه کنم ، اما انگار دیگه ممکن نیست. اون آرامشه فعلن رفته و نمی دونم کی می خواد برگرده....

اعتراف: این کلمه خوشبختی خیلی کلمه مسخره و ننگ آوریه. ماهیتش تو بی معنی و غیر قابل سنجش بودنشه و همین ، مشکلات آدمی مثل من که دنبالِ تعیین فاکتور واسه آخر زندگیش می گرده رو بیشتر می کنه.

۱۳۸۷ تیر ۱۷, دوشنبه

next week

سلام خدمت تمام شما عزیزای دلم،

آقا ما داریم می ریم ایران( میایم ایران :) )،از خوشحالی، مثل خر تو هوا جفتک می زنم و الکی می خندم.

در حال حاضر تو آفیسم نشستم و شکیرا تو گوشمه و در خلوت خودم به بهترین چیزایی که توی دو هفته می تونم ببینم و بوکنم و بخاطر بسپارم فکر می کنم.
نقشه می کشم که این کارو می کنم و اونو. اینجا می رم و اونجا . اینو می بینم و اونو . همه رو تا می تونم بووس می کنم و لمسشون می کنم، انقده حرف می زنم که ملت ساکتم کنن ؛ اما من بازم خسته نمی شم .
البته یه چیزی رو هم می دونم که ممکنه همون روز اول پنبه همه آرزوهام رشته بشه و ... اما من با مثبت ترین روحیه ای که از خودم می شناسم به استفبال این دو هفته می رم.

لطف کنید وقتتونو واسه زینب زلزله خالی کنید که دارم میام؛ همینک نیازمند دیدار شما هستم.

لیست جاهایی که حتمن می رم: خانه هنرمندان ، پارک نیاوران ، حسن رشتی ، خانه کوچک
نمی دونم که می تونم خونه دوستام برم یا باید با هم بریم بیرون ، چون من تشنه سرو صدا و گرما و شلوغی ام .
I'm completely mad

همیشه از این ادمایی که خودشون خارج از ایران زندگی می کنن و همش ایرون ایرون می کنن ؛ بدبختی مردمو نمی بینن و خارج از گود، ایرانی اند بدم میومد. حالا خودم همینطور شدم؛ سرنوشتمو گرفتم دستم و جای دیگه ای می خوام بپیچمش و دلمو به این دیدارهای موسمی خوش کردم . ها ها به این زندگی .!

۱۳۸۷ تیر ۱۲, چهارشنبه

امروز هم یکی دیگه از این روزاست، اما خوشحالم که هوا آفتابیه و همینم غنیمته.

جناب شوهر که بجهت مسافرتِ کاری تا سه روز می رن یک شهر دیگه و منم که می خوام از فرصت استفاده کنم و برم ولگردی. حالا اصلن می شه تو این شهر ولگردی کرد یا نه، قضاوتش با شما.
رستوران که نمی تونم برم چون از ماهی و غذاهای گیاهی خوردن خسته شدم و گوشت رو هم که هنوز اجازه خوردنشو ندارم چون آخوند محله مون می گه نخور- باید ذبح اسلامی باشه وگرنه تو رگ و ریشه اولادت پا می دوونه و نسلتون کافر می شه و ....- لطف کنید خیلی نترسید چون من هنوز مشکلات مذهبیم رو با خودم و خدای خودم حل نکردم و در مرحله برزخ بسر می برم.
پارک هم که تنهایی بی هیچ یار و یاوری مزه نمی ده و کلن دوستای اینجاییم رو هم نمی پسندم که باهاشون پارک برم، چون تنها قصه مشترک تو زندگی هامون قصهء تو ایران نبودنه و این دلیل مسخره ایه که بخوام دل به کسی ببندم ( من انقده بد نبودم هیچوقت ها؛ این روزگار منو انقده بی تفاوت کرد)

احتمالن در راستای همون ولگردی ای که ذکرشو کردم با مهسا می ریم پارک، اون سرسره و تاب سوار می شه و می خنده و منم از خنده های اون خوشحال می شم و بوسش می کنم و دلم باز می شه.

اگه چرخ زمونه جور دیگه ای چرخیده بود و الان کنار هرکدوم از شماها بودم، میومدم سراغتون و یه کاری می کردم که گول منو بخورین و باهم بریم بیرون اما فعلن که این ته دنیا بسر می برم ودستم بهتون نمی رسه .....


ساعت 2: آخرین خبر اینه که می رم خرید؛ یه چیزایی بخرم برای اونایی که پیشم نیستن و من ازشون دورم، تا مثلن بهشون بگم که آره، باور کن این یک دونه لباس و این کیفی که بتو می دم اون اندازه ای از وجود من نیست که در گرو توه ، فقط با اینا خواستم وظیفه ام رو انجام داده باشم و سعی می کنم که خوب هم انجامش بدم.
اما 30 سال از زندگی من با همه امید و آرزوهام در کنار شما گذاشته و این میل به هرگونه تغییر بیشتری رو توی وجودم می کَشه، چون سابقه خوبی و دوستی شما رو دارم و نمی خوام از دستتون بدم ، می فهمین؟؟
حالا یه تیکه سوغاتی که نمی تونه همه این حرفای منو بگه!

اما در هر حال ما امشب می ریم خرید :)

۱۳۸۷ تیر ۱۱, سه‌شنبه

امروز


ساعت 8 صبح: بنده امروز ساعت 10 تا 11:30 با استادم قرار دارم تا در مورد پروژه ام صحبت کنیم و گزارش بدم. خدا به خیر کنه لطفن.

صبح هم طبق معمول با جنگ و دعوا از خونه اومدم بیرون؛ یعنی دیر از خواب بیدار شدم و در نتیجه محمد سروقت به کارش نمی رسید چون باید مهسا رو می برد مهد کودک. می بینید همه چیز به هم ربط داره، چون دیشب تا 12 فیلم می دیدم و آخراش هم با اعتراض محمد خوابیدم.
اصلن همه چیز به طرز احمقانه و مشکوکی قاطی شده. جفتمون همدیگه رو داریم درب و داغون می کنیم و این آب و هوا هم مارو والبته هیچ برنامه قبلی ای هم برای اینکار نداریم؛out of any plan

2 ساعت بعد: بنده همین الان از پیش استادم اومدم و برای 6 ماه آینده ام برنامه ریزی شد. خیلی خوبه که یکی هست واسم برنامه ریزی کنه وگرنه من که اهل این جور کارا نیستم.
نکته قابل توجه اینه که بنده به هیچ وجه به تحقیقی که می کنم و به درسی که می خونم علاقه ای ندارم و کلن مثل بقیه تصمیمای دیگه زندگیم پیش اومده دیگه. حالا یا از روی جبر بوده و یا اختیار شخص خودم.

قصه تکراری: زینب باید می رفت نقاشی می خوند و بعدشم گلخونه راه مینداخت. این غلطای اضافی بهش نیومده بود. اون اولیش رو که بابام اجازه نداد نفس بکشم و حتی مطرحش کنم. اما دومیش چطور؟ شما که دوستام بودین؟ تو که شوهرم بودی؟ چقدر گفتم بیاین یه پولی رو هم بگذاریم و گلخونه بزنیم؟ خاک وکود و تاپاله اش با من، بوی خوش گلا و مانیش برا شما. همه تون مسخره ام کردین و این شد که منم خودمو آواره کردم. حالا یک زینب آواره ، یک مهسای خوشگل دوزبانه و یک محمد دور از وطن. این شد سرنوشت؟