چه فكر نازك غمناكي! براي من جالبه كه همون غربت رو هم با اسم خونه ياد مي كني! خوشبحالت كه جايي رو هنوز براي خونه ناميدن داري! خانهء من كجاست!؟ پرندگاني هستند كه كه هميشه در پروازند و گاه بي هيچ تعلقي مي نشينند سر يك كوه بلند بر سر شاخهء خشكيدهء يك بيد كهن و اگر مي سازند لانه نه براي دل بستن و ناميدن آن "يك خانه " است! شبي و بيتوته اي و خواب خوشي ليك سبك! دل نبايد بست! ماهي آيا ؛ خانه دارد در آب!؟ كوسه ماهي ؛ يك نهنگ ؛خانه را مي فهمند!؟ من اگردرك كنم خانه بدوشي يك لاك پشت را و بدانم خانه اش بر دوش است و در آن خلوتي دارد كه درازش بكند پاي خيال و دو فنجان تنهايي كه اگر همدم او باشي قلقل مي كند قوري چشم... و دگر هيچ كه پيوند بزند دل به تمناي داشتنش... خوشبحال تو پرستو كه كاشانه خود را داني! من ندارم كه سرايم آسماني آبي است! خوابي است!؟
اون خونه يا اين خونه؟ مکان فعلی ات را بايد مشخص کنی تا من خنگ دچار سردرگمی نشوم! ... چه گيری ميدم ها! خيلی هم فرق نمی کنه ... اصولا آدم هر جا باشه دلش برای اون يکی خونه اش تنگ ميشه.
اي بابا الهه خانم! هم تازه برگشته و هم توشه اي دارد پر از خاطرات تلخ و شيرين... چشيده است پس از مدتها يك فنجان چاي وصال؛ و ريخته اند به كامش سرد و گرم عواطفي كه گاه هضمش ماهها معدهء تفكر مي طلبد! مي دانيد اين فرهنگ چند هزار سالهء ما ايراني ها بد معجوني است! فكرش را بكن كه پس از مدتها برگشته اي به وطن تا تني بزني به آب اين فرهنگ! مثل فيلمهاي راز بقا؛ هر كس اين شكار تازه رسيده را مي كشد به سويي و تكه اي مي كند از احساسش! گاهي مثل گلهء فيل كه رم كرده است ؛ رد مي شوند از روي همهء تعلقاتي كه به اميد آن هزاران كيلومتر راه را رفته اي! گاه مثل خشك سالي بايد بدوي به دنبال يك جرعه خنكاي كلام آشنا! گاه...بگذريم دختر! بگذار تا از اين سفربرگشته كمي استخوان بتركاند در بلوغ بي كسي ! " ياد داري كه زمن خنده كنان پرسيدي چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز!؟ چهره ام را بنگر تا به تو پاسخ گويد اشك شوقي كه فرو خفته به چشمان نياز"
ای بابا خانم يا آقای لولی وش! اين خانمی که من می شناسم الان استخوان های همسايه هايش را هم ترکانده. حالا من زبان در کام می گيرم اما می ترسم غمباد بگيره بچه اگه ننويسه. ما هم درد غربت کشيده ايم ... اصلا عزيز جان ... خود دانی ... دوست داشتی بنويس ... اما وقتی کامنت در می کنی از خودت يعنی ديگه الان استخون مستخون ترکوندی ديگه!
ای بابا در اون هوای بی کسی کی به یاد چشمان منتظریه که مثل گل دست خواهششون به آسمون بلنده برای یک قطره بارش!؟ بیا ما خودمان تیستو را دریابیم! نهضت نجات تیستو... حزب سبزهای بی خانمان... گروه بابادکهای بی نخ... جنبش پرندگان بی پر... بازی کلاغ پر... تیستو پر!؟ زینب پر!؟ الهه پر!؟... من موندم و حوضم! لی لی لی لی حوضک!
اي دل عشاق به دام تو صيد ما به تو مشغول و تو با عمرو زيد!!؟ دوستان توجه داشته باشن كه پس از گشت و گذار در تهران بزرگ و كشف مكشوفاتي كه در اهرام مصر هم يافت مي نشود(جسته ايم ما!!)و نيز سياه كردن روي ماركوپولو و كوبيدن مشت محكم بدهان بنگاههاي سفرپراكني و ... آتش بس كامل در حوضه ي نوشتاري حكم فرماست و فعلا" تيستو و مامانش اينا در گرجستان رفع اختلاف مي كنن شرق و غربو!!!!! پس تا اطلاع ثانوي و ثالثي و رابعي؛ به جدول قطع برق توجه داشته باشن و حلول ماه رمضان را رؤيت بفرمايند نقطه!!!
۱۰ نظر:
چه فكر نازك غمناكي!
براي من جالبه كه همون غربت رو هم با اسم خونه ياد مي كني!
خوشبحالت كه جايي رو هنوز براي خونه ناميدن داري!
خانهء من كجاست!؟
پرندگاني هستند كه كه هميشه در پروازند و گاه بي هيچ تعلقي مي نشينند سر يك كوه بلند
بر سر شاخهء خشكيدهء يك بيد كهن
و اگر مي سازند لانه
نه براي دل بستن و ناميدن آن "يك خانه " است!
شبي و بيتوته اي و خواب خوشي ليك سبك!
دل نبايد بست!
ماهي آيا ؛ خانه دارد در آب!؟
كوسه ماهي ؛ يك نهنگ ؛خانه را مي فهمند!؟
من اگردرك كنم خانه بدوشي يك لاك پشت را
و بدانم خانه اش بر دوش است
و در آن خلوتي دارد كه درازش بكند پاي خيال
و دو فنجان تنهايي
كه اگر همدم او باشي
قلقل مي كند قوري چشم...
و دگر هيچ كه پيوند بزند دل به تمناي داشتنش...
خوشبحال تو پرستو كه كاشانه خود را داني!
من ندارم
كه سرايم
آسماني آبي است!
خوابي است!؟
اون خونه يا اين خونه؟
مکان فعلی ات را بايد مشخص کنی تا من خنگ دچار سردرگمی نشوم!
... چه گيری ميدم ها! خيلی هم فرق نمی کنه ... اصولا آدم هر جا باشه دلش برای اون يکی خونه اش تنگ ميشه.
امروز چهارشنبه بود! لطفا حالا که برگشتونده شدی دو خط بنويس!
اي بابا الهه خانم!
هم تازه برگشته و هم توشه اي دارد پر از خاطرات تلخ و شيرين...
چشيده است پس از مدتها يك فنجان چاي وصال؛
و ريخته اند به كامش سرد و گرم عواطفي كه گاه هضمش ماهها معدهء تفكر مي طلبد!
مي دانيد اين فرهنگ چند هزار سالهء ما ايراني ها بد معجوني است!
فكرش را بكن كه پس از مدتها برگشته اي به وطن تا تني بزني به آب اين فرهنگ!
مثل فيلمهاي راز بقا؛ هر كس اين شكار تازه رسيده را مي كشد به سويي و تكه اي مي كند از احساسش!
گاهي مثل گلهء فيل كه رم كرده است ؛ رد مي شوند از روي همهء تعلقاتي كه به اميد آن هزاران كيلومتر راه را رفته اي!
گاه مثل خشك سالي بايد بدوي به دنبال يك جرعه خنكاي كلام آشنا!
گاه...بگذريم دختر!
بگذار تا از اين سفربرگشته كمي استخوان بتركاند در بلوغ بي كسي !
" ياد داري كه زمن خنده كنان پرسيدي
چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز!؟
چهره ام را بنگر تا به تو پاسخ گويد
اشك شوقي كه فرو خفته به چشمان نياز"
ای بابا خانم يا آقای لولی وش!
اين خانمی که من می شناسم الان استخوان های همسايه هايش را هم ترکانده. حالا من زبان در کام می گيرم اما می ترسم غمباد بگيره بچه اگه ننويسه. ما هم درد غربت کشيده ايم ...
اصلا عزيز جان ... خود دانی ... دوست داشتی بنويس ... اما وقتی کامنت در می کنی از خودت يعنی ديگه الان استخون مستخون ترکوندی ديگه!
سلام چرا تیستو رو فراموش کردی؟از احوالت برامون بنویس مهسا گلت روهم ببوس
ای بابا در اون هوای بی کسی
کی به یاد چشمان منتظریه که مثل گل دست خواهششون به آسمون بلنده برای یک قطره بارش!؟
بیا ما خودمان تیستو را دریابیم!
نهضت نجات تیستو... حزب سبزهای بی خانمان...
گروه بابادکهای بی نخ...
جنبش پرندگان بی پر...
بازی کلاغ پر...
تیستو پر!؟
زینب پر!؟
الهه پر!؟...
من موندم و حوضم!
لی لی لی لی حوضک!
می نويسی يا بيام بنويسونمت؟
man aln in blog et o khoondam, khastam begam khak too saret:D
اي دل عشاق به دام تو صيد
ما به تو مشغول و تو با عمرو زيد!!؟
دوستان توجه داشته باشن كه پس از گشت و گذار در تهران بزرگ و كشف مكشوفاتي كه در اهرام مصر هم يافت مي نشود(جسته ايم ما!!)و نيز سياه كردن روي ماركوپولو و كوبيدن مشت محكم بدهان بنگاههاي سفرپراكني و ... آتش بس كامل در حوضه ي نوشتاري حكم فرماست و فعلا" تيستو و مامانش اينا در گرجستان رفع اختلاف مي كنن شرق و غربو!!!!!
پس تا اطلاع ثانوي و ثالثي و رابعي؛ به جدول قطع برق توجه داشته باشن و حلول ماه رمضان را رؤيت بفرمايند نقطه!!!
ارسال یک نظر